تبليغاتX
رنگ زندگی

این دفعه می خوام یه نظر سنجی کنم.

به نظر شما رنگ زندگی چه رنگیه؟


 

نوشته شده توسط زهرا در جمعه دوازدهم مرداد 1386 ساعت 9:29 موضوع | لینک ثابت


ببخشید...یادم رفت برای پست قبل عنوان بذارم.

عنوان پست قبلی این بود:

سایه ام با من حرف می زند.


 

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 17:36 موضوع | لینک ثابت


وقنی غمگینم و با شانه های افتاده راه می روم ، می بینم سایه ام نیز مثل پیرمرد ها راه می رود.

وقتی مضطربم و از زندگی فرار می کنم ، می بینم سایه ام نیز مثل من دارد قرار می کند.

وقتی سر امتحان دلم شروع می کند به درد کردن ، سایه ام همراه من به زمین خم می شود.

روزی از سایه ام خواستم به من بگوید که چرا این قدر غمگین است.

او گفت : چون تو این طور خواستی.

لحظه ای فکر کردم و دیدم من حق انتخاب دارم ؛ من می توانم سایه ام را شاد نگه دارم . به سایه ام قول دادم که هیج وقت غمگینش نکنم.

حالا وقتی از خواب برمی خیزم می دانم که آن روز چه باید بکنم تا سایه ام را راضی نگه دارم.

وقتی می خوابم می دانم که به چه چیز هایی فکر کنم تا سایه ام را شاد نگه دارم.

دارم احساس می کنم حال خودم هم بهتر می شود.


 

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 17:32 موضوع | لینک ثابت


لطفا در باره ی عکس هایی که در بخش درباره ی وبلاگ می ذارم نظر بدین(یعنی نظرت چیه؟بلا!)


 

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 18:12 موضوع | لینک ثابت


بگو بعدا

سلام

خوبین ؟ ببخشید که آپ نکردم . آخه کامپیوتر ما ویروسیه و من مجبور بودم از لپ تاپ محمد (داداشم)استفاده کنم . تا امروز هم محمد اول داشت باهاش کارمی کرد و نبود بعد هم با دانشگاه رفت مشهد و امروز اومد .و من هم در اولین فرصت اومدم. حالا بریم سر اصل مطلب...

وقتی می خواهم یک مسئله ی ریاضی را جواب بدهم یکی درون من می گوید: بگو بعدا.

وقتی می خواهم یک کمی ورزش کنم یکی درون من می گوید: بگو بعدا.

وقتی می خواهم دندان هایم را مسواک بزنم یکی درون من می گوید: بگو بعدا.

وقتی می خواهم مثل زمان بچگی هایم یک کمی شادی کنم یکی درون من می گوید: بگو بعدا.

تصمیم گرفتم تمام دستورات آن کس را تو  یک کاسه ی آب بخوانم و آن را منجمد کنم تا شاید از دست کلمه ی بعدا خلاص شوم.کاسه را پر از آب کردم و شروع " بگو بعدا " و آن را در فریزر گذاشتم تا یخ بزند . وقتی آب یخ زده را روی زمین و جلوی خورشید گذاشتم تا ذوب شود ناگهان دیدم از آب ذوب شده روی آسفالت نوشته شده : بگو همین الآن.


 

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 18:2 موضوع | لینک ثابت


فقط به خاطر تو

دختری در حالی که شب می خوابید از خدا خواست فرشته مهربون را به خواب او بیاورد تا او سؤالی از فرشته مهربون نپرسد.

ولی آن شب خواب ندید و این خواسته خود را شب های دیگر هم تکرار کرد تا این که یک  شب فرشته مهربون به خواب او آمد و با مهربانی از او پرسید : دخترم سؤالت را بپرس.

دختر پرسید : خدا چرا ما را خلق کرده است؟

فرشته ی مهربون گفت : برای خودش و با روح خودش.

دختر پرسید : آسمان و زمین را برای چه خلق کرد؟

فرشته ی مهربون گفت : فقط به خاطر تو .

دختر در خواب دست هایش را باز کرد و گفت : به خدا بگو من این قدر دوستش دارم ، یک عالمه .

فرشته ی مهربون ساعتی به بالا نگاه کرد و گفت : خدا هم می گه من هم این قدر تو را دوست دارم ، بیشتر از تمام کائنات.

دختر صبح در حالی از خواب بر می خواست که احساس می کرد قوی ترین شخص دنیاست ، چون او خدا را داشت .


 

نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ساعت 22:27 موضوع | لینک ثابت


سلام

تا حالا هر چی متن بوده من نوشتم ... از این به بعد هر کس متن خودشو می نویسه


 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 ساعت 17:1 موضوع | لینک ثابت


مار ماهی مرد

روزی زیست شناسی مارماهی را با تعدادی بچه ماهی در داخل آکواریومی انداخت. او مارماهی را بوسیله ی یک مانع شیشه ای از بچه ماهی ها جدا کرد. مارماهی هر بار خواست به بچه ماهی ها حمله کند سرش به مانع شیشه ای بر خورد کرد. چند روزی گذشت و آن محقق مانع شیشه ای را از داخل آکواریوم برداشت. مانع برداشته شده بود و بچه ماهی ها به راحتی کنار مارماهی بازی می کردند. ولی مارماهی هم چنان فکر می کرد که بین او و بچه ماهی ها یک مانعی وجود دارد. چند روز بعد مارماهی از گرسنگی مرد در حالی که در میان انبوهی غذا قرار گرفته بود.

من نیز یاد گرفته ام بزرگ ترین موانع در داخل خودم و در ذهن خودم قرار دارند. من اسم آن ها را سد های ذهنی گذاشته ام. سد های ذهنی من بزرگ ترین دیوار بین من و موفقیت های من هستند.

سدهای ذهنی قبل از رفتن جلوی من را می گیرند و می گویند: نمی شود.

من با یک " یا علی " گفتن بلند می شوم ، حرکت می کنم و می بینم که می شود.

(این هم یک  تقدیم به شما برای موفقیتتان)


 

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 10:16 موضوع | لینک ثابت


به نقش یک خوش بخت

نوجوانی که احساس ناامیدی شدیدی می کرد به یک کارگردان سینما مراجعه کردو گفت:من می خواهم بازیگر شوم.

کارگردان از او پرسید:چه نقشی را می توانی اجرا کنی؟

نوجوان گفت:نقش یک آدم بدبخت و فلاکت زده را.

کارگردان گفت:متاسفم .من در فیلم خودم به یک نوجوان خوشبخت و با نشاط نیاز دارم . اگر تمایل داشته باشی می توانی آن نقش را بازی کنی .اما یک شرط دارد.

نوجوان پرسید:شرطش چیست؟

کارگردان گفت:شرطش این است که به مدت یک ماه نقش آدم های خوش بخت را تمرین کنی.

نوجوان یک ماه نقش نقش خوش بخت ها را به خود گرفت . مثل آن ها فکر کرد ، مثل آن ها راه رفت ، مثل آن ها زندگی کرد. در آخر ماه او به کاگردان مراجعه کرد و گفت:من دیگر برای بازیگری در سینما   علاقه ای ندارم.یک ماه تمرین برای من کافی بود که بدانم زندگی خود نیز بازی است و من بازیگر ،  می خواهم در بقیه عمرم نقش خوش بخت ها را بازی کنم.


 

نوشته شده توسط زهرا در جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 16:58 موضوع | لینک ثابت


تو معجزه ای

هنگامی که در شکم مادر بودم روزی از فرشته نگهبان خود پرسیدم :من کی هستم؟

او برگشت و به من گفت :تو یک معجزه ای!

امروز سال ها از آن روز می گذرد ‌‌.در طی این سال ها من بسیاری اوقات بوده که زمین خورده ام ولی هیچ وقت زمین نمانده ام.

خیلی وقت ها خانه ای که با هزاران زحمت ساخته بودم فرو ریخت ولی دوباره آن را ساختم .

خیلی وقت ها دلم شکسته است ولی باز من آن را دوباره جوش داده ام .

خیلی وقت ها راه را گم کرده ام ولی بازهم دوباره آن را پیدا کرده ام .

خیلی وقت ها از رفتن مایوس شده ام دوباره به راه افتاده ام.

خیلی وقت ها کتاب زندگی را به دور پرت کرده ام ولی دوباره آن را از نو شروع کردم .

وقتی خوب فکر می کنم می بینم من یک معجزه ام.


 

نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 18:50 موضوع | لینک ثابت